چند ماهی بود دخترشو از دست داده بود و دست از کارو زندگی کشیده بود.
گوشه گیر
شده بود و با هیچ کس حرف نمی زد و کارش شده بود اشک و آه.
خیلی ها سعی کردند
اونو به زندگی عادی برگردونن و موفق نشدند.
شبی خواب دید توی بهشته و صفی از
فرشته ها شاد و خندون و شمع
به دست به سمت دشتی پر گل و سرسبز حرکت می
کنند.
خوب که دقت کرد، دید شمع همه روشنه جز یکی شون.
جلوتر رفت تا علت رو
بپرسه ، با تعجب دید، اون فرشته ، دختر کوچولوی
خودشه که بر خلاف بقیه اندوه
عمیقی هم توی چهره اش دیده می شد.
پرسید دخترم چرا غمگینی؟! چرا شمعت
خاموشه؟!
برای خوندن بقیه داستان بر روی ادامه مطالب کلیک کنید
تعداد بازديد : 279